سلام. این هفته با هم قسمت سوم Fear The Walking Dead رو تماشا کردیم.

شاید شما هم با من موافق باشید که تا حالا این قسمت بهترین قسمت سریال از لحاظ هیجان بوده و مثل من امیدوار باشید که این روند سیر صعودی داشته باشد. البته میدانید که هیجان زیاد برای قلب زیاد خوب نیست ولی خب ما در سریال اصلی هیجانات خیلی خیلیییی خیلییییییییییی بیشتری تجربه کردیم و زنده ماندیم. :)

در این قسمت شاهد بودیم که ترویس و خانواده اش با خانواده مکزیکی تبار در سلمانی آنها گیر افتاده بودند. کریس از لای پره های کرکره مغازه مردم را میدید که در حال تخریب شهر هستند. و در همین حین یک “واکر” را رو به روی خود میبیند.

چیزی که بیشتر از همه در مورد مردم جلب توجه میکند این است که همه آنها با وجودی که در ظاهر برای حمایت و اعتراض به اینکه چرا پلیس چند بی خانمان را بی دلیل کشته به خیابان ها آمده اند اما اصلا متوجه مرده هایی که در میان آنها راه میروند و به بغل دستیشان حمله میکنند نیستند. انقدر درگیر غارتگری و تخریبند که متوجه نمیشوند که یک مرده روی یک بخت برگشته ای افتاده و دارد گوشتش را نیش میکشد. البته شاید با خودشان فکر میکنند که آن دو نفر با هم درگیر شده اند. درست است! در نگاه اول شاید اینطور به نظر برسد اما واقعا نباید برایشان سوال باشد که چرا در این درگیری فقط آن بدبختی که دارد فریاد میکشد و خون از گردن و صورتش فواره میزند در حال زدن مشت و لگد به آن دیگریست؟ و چرا آن یکی نه فریاد میکشد نه مشت میزند و فقط صورتش را به گردن آن بخت برگشته نزدیک میکند و بعد از گردنش خون فواره میزند؟ شاید اگر با دقت بیشتری به اطرافشان نگاه میکردند متوجه این صحنه ها میشدند و شاید باعث میشد که این بیماری قابل کنترل شود و حداقل بازمانده های بیشتری داشته باشد و در نتیجه در دنیای ریک گرایمز امید بیشتری برای بشریت وجود میداشت. اما از طرفی هم یادم میاید که عصبانیت چشم آدم ها را کور میکند و شاید همین خشم از کشته شدن,به زعم مردم, بی دلیل بی خانمان ها  توسط پلیس چشمشان را کور کرده و جز غارت و آشوب چیز دیگری نمیشناسند.

 

از طرف دیگر مدیسون و فرزندانش را میبینیم که منتظر برگشتن ترویس هستند تا زودتر بتوانند از این جهنم دره نجات پیدا کنند و بروند. البته برگشتن ترویس یکی از مشکلات آنهاست. مشکل دیگر داروهای ترک اعتیاد نیک است که گویا جوابگوی دووز اعتیادش نیست. تا جاییکه مجبور است آنها را پودر کند تا زودتر جذب شوند که کمتر درد بکشد. تازه نمیدانند مشکلات بزرگتری در راه است. از واکر متجاوز به حریم خانه شان تا همسایه عزیز و مرده شان و مهمانان ناخوانده شان!!!

قطعا هر سه آنها میدانند که بهتر است در این اوضاع یک مرد همراهشان باشد تا جایشان کمی امن باشد. شاید مدیسون و آلیشیا و حتی خود نیک هم میداند که جایشان با ترویس امن تر است تا بدون او. حتی وقتی نیک در جواب مادرش ,که میگوید ترویس بر میگردد , میپرسد مطمئنی؟ این آلیشیاست که سعی میکند نیک را به خودش بیاورد. حتی با وجودی که بچه ها زیاد رابطه خوبی با ترویس ندارند اما آلیشیا هم میداند که با یک برادر معتاد که هر لحظه ممکن است تشنج کند و زمین گیرشان کند و مادری که سخت میتواند از پس مشکلات فرزندانش بر بیاید حتما به ترویس نیاز دارند!!!

 

در سکانس بعدی که بار دیگر به سراغ ترویس میرویم قبل از اینکه تصمیم بگیرند از سلمانی خارج شوند این کریس است که آنها را متوجه میکند که مردم که غالبا جوان هستند مغازه بغلی را آتش زده اند. و باید قبل از اینکه حرارت آنجا را روی سرشان خراب کند و خفه شوند از آنجا خارج شوند. عجیب اینکه وقتی در را برای فرار باز میکنند و مردم به داخل مغازه هجوم میاورند بی دلیل شروع به تخریب وسائل میکنند و هیچ کاری با ترویس و همراهانش ندارند. این جالب است که اموال عمومی را به کل ویران کرده اند و حالا رو اورده اند به اموال شخصی ملت بدبخت. جالب است که اگر قضیه زامبی ها و پایان دنیا نبود و واقعا پلیس چند بی خانمان و خلافکار را کشته بود چه کسی باید تاوان این همه خرابی و خسارت را میداد؟

در بیرون و در حین فرار “فقط و فقط” کریس است که متوجه پلیس-واکری میشود که در حال خوردن یک پلیس ضد شورش است و نه ” هیچ کس” دیگر! چرا؟ واقعا مطمئنم که این مسئله نه تنها برای من بلکه برای خیلی ها که سریال را تماشا میکنند سوال است؟ چرا مردم همدیگر را نمیبینند؟ کارگردان خواسته به عنوان یک استعاره از آن استفاده کند یا فقط خواستند هیجان سریال رابالا ببرند و اوضاع را بغرنج تر کنند؟

 

منوپولی؟

لعنتی این بهترین ایده ممکن است! شخصا از آنجایی که اگر پای این بازی بنشینم تا لحظه ای که از هوش نروم ول کنش نیستم قطعا اگر در آستانه یک آخرالزمان واکری باشم برای آخرین بازی نشستنکی عمرم منوپولی را انتخاب میکنم. :)

این بازی هم بهانه ای شد تا ما بیننده ها متوجه شویم که علت غیبت پدر بچه ها مرگ اوست. تا جایی که من به یاد میاورم در قسمت های قبل اشاره ای به پدر بچه ها نشده بود. گرچه از آنجایی که وقتی اوضاع کم و بیش به هم ریخت نه آلیشیا نه نیک اسمی از پدرشان نیاوردند قابل حدس بود که احتمالا مرحوم شده. ولی خب مونوپولی بهانه ای شد تا کاملا مطمئن شویم. و همینطور متوجه شویم که آنها احتمالا شبی را در کنار هم منتظر پدرشان بودند و حالا هم این صحنه برای ترویس تکرار شده. و همه شان منتظر ترویس هستند. حتی نیک!

 

گریزیلدای بیچاره!

به شخصه اولین باری که این اسم را از دهان آن مرد مکزیکی شنیدم به یاد صحنه ای ازسریال اصلی افتادم که دخترک شیرین عقل ما “لیزی” در محوطه خانه داخل جنگل دور یک درخت میدوید و با واکری که آن را “گریزیلدا” خطاب میکرد بازی میکرد. از طرفی دلم برایش تنگ شد و به لیزی حق میدادم که نتواند با این دنیا کنار بیاید از طرفی هم دلم میخواست آنجا بودم تا خودم حالیش میکردم که واکر چه بود و چرا؟ :) (با رسم شکل توضیح دهید)

بگذریم ! برگردیم به این گریزیلدای زنده. این گروه فقط همین را کم داشتند. یک زن میان سال با یک پای زخمی که به گفته لایزا همین شکستگی دیر یا زود باعث مرگش میشود. حالا جای شکرش باقیست که کسی گازش نگرفت وگرنه دیگر نور علی نور بود! همینطوری از برنامه ای که ریخته بودند عقب هستند وای به حال اینکه یک خانواده دیگر بهشان پناه بیاورند! وای به حال اینکه یکیشان زخمی هم شده باشد! بدتر اینکه میانسال هم باشد! بدتر اینکه هیچ دکتر و دوایی باقی نمانده باشد و همه دکتر ها خودشان آلوده شده باشند! دیگر حسابی زمین گیر شده اند!

از سمتی دیگر پلیس ضد شورش هم که دارد گاز اشک آور میزند و سعی دارد با آب فشار قوی مردم خشمگین را متفرق کند. گرچه به نظر میرسید پیاده نظام برای شکار مرده ها آمده تا متفرق کردن مردم معترض.

راستی اگر دکتر یا پرستار هستید و گزارشاتی مبنی بر زنده شدن مرده ها شنیدید سریع از محل خدمت خود متواری شوید چون ظاهرا اولین کسانی  که چه از نظر تعداد چه از نظر زمانی که بهشان حمله میشود دکتر ها و پرستارانند چون مستقیما با کسانی سر و کار دارند که با مرگ دست و پنجه نرم میکنند.

 

به نظر خودم دلهره آور ترین و در عین حال پر ابهت ترین سکانس این قسمت از سریال سکانسی بود که ما نماهایی از شهر را میدیدم که منطقه به منطقه چراغ هایش خاموش میشود. و شهر در تاریکی مطلق فرو میرود. شاید حرف توبایس به واقعیت تبدیل شده و دیگر کسی باقی نمانده که مدیریت شهر را بر عهده بگیرد. چه شده؟ به اداره برق هم حمله شده؟ کسی یا کسانی در آنجا مرده اند و کنترل وضعیت از دستشان خارج شده و دیگر کسی نیست که چراغ های شهر را روشن نگه دارد؟

 

در را ببند احمق!

مطمئنم خیلی از شما وقتی نیک آن سگ بینوا را به داخل خانه راه داد همین جمله را از پای مونیتورهایتان بر سر نیک فریاد زدید. ولی متاسفانه کسی صدایمان را نشنید, به جز همسایه واحد بغلی!

اگر در شیشه ای را میبست و بعد به دنبال شاتگان پاتریک میرفتند احتمالا آن سگ بینوا الان زنده بود. گرچه واق واقش توجه واکر ها را جلب میکرد ولی میتوانست کمک بزرگی به آنها بکند. البته در مراحل بعدی. مثل نگهبانی شب ها یا بو کشیدن یک سرپناه برای اینکه بفهمند واکری داخلش هست یا نه؟ در کل نمیدانم مشکل نویسنده و کارگردان با حیوانات چیست؟ در سریال اصلی تا به حال ۳ اسب( قسمت اول. اسب میشون در زندان. اسبی که دریل و آرون در بیرون الکساندریا پیدا کردند) ۳ سگ( سگهایی که از گرسنگی خوردند) چندین مرغ( آنهایی که پاتریشیا به اقوام و دوستان مرده شان در انبار هرشل میخوراند) و ۴ خوک ( خوک مادر که از بیماری در زندان مرد و ۳ بچه اش که ریک برای دور کردن واکرها از فنس های زندان زنده زنده به خورد واکرها داد) نفله شده اند. حالا حتی اگر بگوییم قربانی کردن سگها و مرغ ها و خوک ها باعث شد تا جان جماعتی خریده شود ولی آن اسب های بیچاره را در کمال خونسردی جلوی چشم ما دستی دستی به کشتن دادند. این هم از این سگ بینوا! :(

 

به نظرم هر خانواده ای باید پسری مثل نیک داشته باشد. اگر او انقدر شر نبود نمیتوانستند هزارتوی مینیاتوری خانه سوزان را رد کنند و تازه الان این جماعت باید دست خالی و بدون شاتگان پاتریک به مصاف “پیتر تبدیل شده” میرفتند. برای همین است که میگویم همچین پسری نوبر است!

گرچه باعث دردسرهایی هم شد. اما خب مقصر حواس پرتی خودشان است. آخر مگر اسلحه بدون فشنگ به درد میخورد؟تازه وقتی برادرت میگوید ولش کن خب ولش کن!درست است که گلوله مهم است ولی نه انقدر که جانت را به خطر بیندازی دختر!

کمی هم بدشانسی چاشنی این شب مزخرف شود کافیست تا ترویس در بدترین زمان ممکن به خانه برسد!

 

خوشم به هوشت آمد!

اسکار بهترین مدیریت بحران میرسد به “پاپای مکزیکی” دنیل.

بهترین کار ممکن را انجام داد. دیگر تعارف و تحمل نکرد و یک راست رفت سر اصل مطلب. هدف گیری به سر و خلاص! نه مثل ترویس که فکر میکند اگر اندک امیدی هم به بهبودی باشد نباید آنان را کشت. همین افکار کسانی مثل ترویس است که کار را به اینجا رسانده.

خوشم به هوشت آمد (۲)

اسکار باهوش ترین و رک گو ترین پسر سریال میرسد به نیک : بله. آنها مرده اند مردم خوش باور. آنها مرده اند! سعی نکنید نجاتشان دهید. سعی نکنید خودتان را بهشان یادآوری کنید. فقط خلاصشان کنید.

 

در سریال اصلی لوری همسر نقش اول سریال خیلی زود از دنیا رفت. آیا این در مورد سریال مکمل هم صدق میکند؟ قرار است مدیسون را هم زود از دست دهیم؟ حداقل خودش که اینطور فکر میکند. حتی ازهوویش میخواهد که اگر به روز سوزان افتاد خلاصش کند. شاید سریال مکمل طولانی نباشد و سرعت از دست رفتن شخصیت های اصلی بیشتر از سریال اصلی باشدو در این صورت باید منتظر صحنه های دراماتیک زیادی باشیم.

بلاخره این شب لعنتی را پشت سر گذاشتند. و صبح که ترویس ترتیب جنازه سگ را با سطل زباله میدهد همسایه سیبیلویش را میبیند. جالب است که با آن همه جیغ و داد و شلیک دیشب حتی سرش را از خانه بیرون نیاورد تا ببیند چه خبر است. البته خب حق هم دارد. من خودم هم بودم احتمالا این ریسک را نمیپذیرفتم.

آدمای خوب اولین کسایین که میمیرن

بله و خیر. وقتی کسی میگوید آدمهای خوب ما یاد مردی با لباس پلیس میفتیم که با یک پسر کره ای و یک کماندار فردین صفت جان عده زیادی را نجات دادند. تاوان خوبی هایشان را دادند. ضعیف تلقی شدند اما کارهایی کردند کارستان. ما هنوز آنها را آدمهای خوب میدانیم. اما میدانیم تلفات زیادی دادند. خوب ترین های این آدمای خوب به چشم به هم زدنی کشته شدند. هرشل . بث. سوفیا. پس بله. آدمهای خوب اولین کسانی هستند که میمیرند. ولی اگر تظاهر به بد بودن کنند چه؟ آنچه ما از کردار گروه ریک میبینیم نوعی تظاهر به بد بودن است. خصوصا در فصل پنجم. اما در سریال مکمل چه؟ شاید ترویس هم باید تظاهر به بد بودن کند تا خانواده اش را نجات دهد. باید دموکراسی را نادیده بگیرد. همه خوب میدانیم که چاره کار واقعا همین است یا واقعا بد بودن و از روی جنازه دیگران رد شدن برای زنده ماندن یا تظاهر به بد بودن. فقط باید منتظر بود و دید که ترویس که فکر میکند ممکن است امیدی به بهبودی بیماری باشد چقدر طول میکشد تا دریابد که نه! باید گرگ شوی تا زنده بمانی. هر چند قبلا هم دیدیم که ریک فکر میکرد این مردم زنده اند و از مورگان شاکی بود که چرا آن مرد را کشتی؟ ولی بعد که فهمید آنها واقعا چه هستند عطای درمان را به لقایش بخشید و مثل ریگ واکر میکشت.

 

و بالاخره ارتش!

درست است که این عملیات ها که شاهد بعضی هایشان بودیم آخرین تقلاهای ارتش برای حفظ امنیت و نجات جان بازمانده هاست. اما حداقل در این یک مورد به موقع رسیدند و جان پاتریک بدبخت را نجات دادند. اما این سرشماری کردنشان کمی ازار دهنده است. اگر من جای مافوقشان بودم دستور میدادم فقط کسانی که زنده مانده اند و گازشان نگرفته اند را جمع کنید و بیاورید. نه اینکه در خانه هایشان نگهشان دارید و آنها را تقدیم مرگ کنید.

 

یادتان هست که در نیم نگاه قسمت قبلی گفتم آن هواپیمایی که نشان داد احتمالا سوژه همان فیلم ۳۰ دقیقه ایست که خبرش منتشر شده؟ . . . خب از همین تریبون حرفم را پس میگیرم و اصلاح میکنم که احتمالا هواپیمایی که در آخرین سکانس این قسمت توجه نیک رابه خودش جلب کرد و ما دیدیم که در حال از دست دادن کنترلش است و سقوطش قریب الوقوع است همان سوژه فیلم مکمل است. از پیچ و تابهایش میشد حدس زد که داخلش چه خبر است! احتمالا کمک خلبان مرده و خلبان هم زخمی شده و پشت سرش در سالن مسافران جنگ خونینی بین واکر ها و مسافران برپاست و خلبان سعی میکند آخرین رمقی که برایش مانده را جمع کند تا هواپیما را در یک جهنم دره ای بنشاند.

 

سواره نظام از راه رسید. اوضاع قراره بهتر بشه.

به قول دوست عزیزی: آره. ۲ بار!

همه ما میدانیم که این آرامش نسبی آرامش قبل از طوفان است. میدانیم که اوضاع بهتر که هیچ بدتر از بد میشود.

با یک دید منصفانه میشود گفت قسمت سوم قدم بزرگی برای این سریال بود. کم کم شاهد برخورد نزدیک تر بازمانده ها با واکر ها هستیم. معمای اینکه این موجودات چه هستند و چه طور متوقف میشوند برای شخصیت های سریال تا حدودی حل شد. و میشود گفت که آنها نصف راه را رفته اند. خود سریال هم در فصل اول نصف راه رفته و حالا در سرازیری پایان فصل است. باید دید در این ۳ قسمت باقی مانده با چه چیزی رو به رو میشوند. با مشکل آب و غذا یا سرپناه؟ یا مشکلات دیگری که تا به حال از چشم ما پنهان مانده سر راهشان سبز میشوند؟

باید صبور بود و دید که برای چه چیزی “خیلی دیر شده”؟