در شب و روزی که گرایمزها ، زانو زده زور نگان بودند ، در شرق ، کارول و مورگان راهی قلمرو دوستان جدید مورگان هستند.

مسئله این نیست که آیا دوستان جدید مورگان قابل اعتمادند یا خیر. مسئله برای ما این است که حال کارول خراب تر از آن چیزیست که ما تصور می کردیم. اینکه واکرها را به شکل انسان های زنده ببیند ، که دست بر قضا روی خوشی هم به او نشان می دهند، درست است که می تواند بر اثر خونریزی باشد ، اما امان از روزی که اینها اثرات این فشارهای روحی این چند وقت اخیر بر او باشد و باز ، امان از روزی که اینها همه ماندگار و مزمن شوند!!!

کارول هنوز نمیداند که چه بر گروهش گذشته. نه از حال مگی باخبر است، نه از اسارت دریل، و نه از مرگ دلخراش گلن و آبراهام. خدا می داند که اگر این ها را بداند ، چه حالی میشود. یا به روزهای بی احساس و سنگی اش در زندانِ فصل چهار باز میگردد ، یا بدتر از آن ، بیش از پیش به هم میریزد و کاری دست خودش می دهد. کافیست یک بار در میدان نبرد ، دشمن یا واکرهای اطرافش را به شکل درگذشتگان عزیزش ببیند و به چنگ آنها بیفتد. حالا اصلا این احتمال را که ممکن است کارش به خودکشی هم برسد را در نظر نمیگیریم.

 

حالا ، حدود دو روز است که در این قلمرو جدید هستند. گرچه کارول ، تازه می خواهد با محیط آشنا شود ، اما اینجا به قدری مقبول بوده که مورگان را راضی نگه دارد.

اما وقتی ، کارول به بارگاه پادشاه قلمرو پادشاهی ، شرف حضور می یابد ، با همنشین تیزدندان او هم آشنا می شود.  شیوا، ببر شاه ازیکیل!

خود شاه هم در نگاه و برخورد اول ، کمی غیرملموس و تو خالی به نظر میرسد ، انگار که نقش بازی میکند.به خصوص با آن طرز صحبت کردن پرتمتراق ، سنگین و شاهانه و آن صدای ساخته شده و بم با آن لحن صحبت سلطان وار! این را کارول که خودش استاد نقش بازی کردن است بهتر از همه می داند و زودتر از بقیه متوجه میشود. چه بسا افراد خود پادشاه ، او را همین میدانند که نشان میدهد، اما این برای کارول مثل روز روشن است که ازیکیل ، در حال جلو بردن نمایشنامه ایست که هنرپیشه نقش اولش خودش است ! برای ازیکیلی که خودش می داند چه در چنته دارد هم ، شناخت کارول و اینکه او هم سعی میکند در قالب نقش “خانم مهربان همسایه” فرو برود ، زیاد سخت نیست. اما ، به هر حال، در حال حاضر و در حضور مورگان و جری و البته شیوای خوش خط و خال ( به شخصه عاشق گربه سانان هستم حتی اگر کامپیوتری باشند !) جای مچ گیری هنرپیشه ها از هم نیست.

 

گرچه بیرون از بارگاه شاه، کارول حسابی به مورگان بابت این قضیه میتوپد. اما فعلا برای مورگان این چیزها اهمیت ندارد. در حال حاضر برای او مهم تر است که کارول را از دست واکرها و غریبه ها که احتمالا از ناجیان هستند ، دور نگه دارد و او را به الکساندریا برگرداند. احتمالا به خاطر قولی که به ریک داده و یا به خاطر اینکه می داند ، حالا کارول بیش از همه به کمک نیاز دارد.

 

مورگان خیلی زود همسفر ماموریت های شاه میشود. و زودتر متوجه میشود که پادشاهی، با مشکلی بزرگ رو به روست. حتی ریچارد که به نظر سردار بزرگ سپاه شاه است، از این وضع راضی نیست و عبایی هم ندارد تا ماجرا را جلوی یک تازه وارد عنوان کند. اینکه آنها به ظاهر آزادند. گذاشتن این جمله کنار بردن تعدادی از خوک های وحشی به ناکجا، ناجیان را به یاد می آورد. مردمی که گویا تمام ایالت ، یا دست کم بخش بزرگی از آن را در اختیار دارند. کمی بعدتر هم که او را سر قراربا گروهی دیگر و صدالبته گستاخ تر از ناجیان میبینیم. دست کم ازیکیل انقدر عقلش میرسد تا این ماجرا را از مردمش مخفی نگه دارد تا حداقل روان آنها رابه هم نریزد. و انقدر عاقل هست که مردمش را با وجود اینکه فکر میکنند در صلح و صفا هستند و دشمنی جز مرده ها ندارند، آموزش دهد. نه مثل هیلتاپ و گرگوری که کوس رسوایی و بی دست و پاییش پیش مردمش زده شده و آرامش را از مردمش گرفته. تازه از بینشان ۵ نفر جنگجو در نمی آید و مشتی کشاورز و دامدار که هیچ از هنر رزم نمیدانند تربیت کرده. تازه او عیسی را در گروهش دارد و انقدر بی خیال و بی دست و پاست. اما ازیکیل ، حداقل تا این حد ، فکر و منطقش باز هست که طوری قلمرواش را مدیریت کند که هم آنها در آرامش باشند – هرچند نسبی- هم پرش به پر ناجیان و رهبر خوش قلبشان گیر نکند.

 

به نظر میرسد ، مورگان با آن فن آیکیدواش ، بیشتر از آنچه فکرش را میکرد مورد نظر شاه قرار گرفته و حالا پادشاه از او میخواهد تا محبوب ترین سربازش را آموزش دهد.

از آن طرف ، ساده ایم اگر باور کنیم که کارول مینشیند تا کسی برایش تصمیم بگیرد و او را جایی که نمیخواهد نگه دارد. او به قول معروف زیرزیرکی و با احتیاط ، کارهایش را آنطور که میخواهد پیش میبرد. کسی هم خبر دار نمیشود.

اما شب که میشود ، هنگامی که کارول قصد دارد تا مخفیانه پادشاهی را ترک کند ، با شاه رو به رو میشود. حالا وقت آن رسیده ، که دو هنرپیشه اسکاری ، مشتشان را پیش آن دیگری باز کنند. پادشاه تا جایی که میتواند ، نقابش را روی صورتش نگه میدارد ، اما دیگر کار از کار گذشته. از همان اولین لحظه ای که کارول او را دید ف میدانست با چه کسی طرف است. ازیکیل هم انقدر برای خودش ارزش قائل هست که بیشتر از این خودش را پیش کارول ، دلقک نشان ندهد و همه آنچه که او را “پادشاه ازیکیل” کرد را برای کارول بازگو میکند. اینکه چه طور اعتبار امروزش را مدیون “ببر باابهت و زیبایش” است. به محض اینکه شروع به تعریف داستانش میکند ، آن لحن سلطان وار و صدای بم و ساخته شده کنار میرود و مردی عادی با لحنی عادی و معقول سخن میگوید.  گرچه در هر جمله ای که در رابطه با مسئولیتش به عنوان یک پادشاه در برابر مردم است، باز لحن و صدایش شاهانه میشود ، اما باقی ماجرا را ازیکیلِ نگهبان باغ وحش تعریف میکند نه “پادشاه ازیکیل”!

 

کارول اما، به هر حال راهی میشود تا برود. شاید اینکه شخص شخیص پادشاه، شخصا به دنبال او رفته اند ، کارول را متقاعد کند تا به “پادشاهی” بازگردد و “ملکه آخرالزمان “، تبدیل به “ملکه پادشاهی” شود.

اما آنچه مهم است این است که ، درست است که کارول باید با یک گروه بماند ، اما در حال حاضر ، “بانوی آهنین ما” جایش پیش خانواده ایست که از او کارول ساختند و مراقبش بودند و حالا بیشتر از همیشه به حضورش و وجودش نیاز دارند.