سلام دوستان عزیزم.
این هفته دومین قسمت از فصل ششم سریال محبوبمون رو دیدیم. چیزی که بیشتر از همه مشتاق و نگرانش بودیم صدای بلند شیپور مانندی بود که در آخرین سکانس قسمت قبل دیدیم صدای چه بود و چه کسی آن را ایجاد کرده بود. البته که در این قسمت به جواب رسیدیدم. اما ابتدای این قسمت با فلش بکی به گذشته “انید” دختر مرموز و کمی نچسب پناهنده به الکساندریا مواجه شدیم.
دیدیم که چه طور پدر و مادرش را ازدست داد. البته تقریبا دیدیم. با یک جهش در سکانسی که احتمالا واکرها محاصره شان کردند و پدر و مادرش را کشتند گذشتیم. و ناگهان دیدیم که پدر و مادرش در حال خورده شدن هستند. دیدیم که چطور یک دختر بچه تا مدتها بی کس و تنها آواره بوده و چه وحشتی را تجربه کرده. حالا میفهمیم که حق داشته که حتی تا ۳ هفته بعد از اینکه به الکساندریا رسیده با کسی حرف نزده. این فلش بک باعث شد تا شک ما بر اینکه انید نفوذی گروه گرگها در بین الکساندریایی هاست هم برطرف شود. چرا که دیدیم حروفی که ایدن هر جا میرسید مینوشت W نیست. او حروف JSS را مینوشت. با توجه به اینکه در همین قسمت متوجه شدیم که این حروف مخفف چیست _ هر طور شده زنده بمان_ به نظر میرسد این یک وصیت از طرف مادر یا پدرش در آخرین دقایق زندگیشان باشد. هر طور شده زنده بمان. حتی اگر شده ژاکت یک مرده را از تنش در بیاوری و یک لاک پشت را خام خام بخوری. فقط زنده بمان. خواهی دید که در کمال ناباوری جایی را پیدا میکنی که میتوانی در آن زندگی کنی . فقط زنده بمان!!
به زمان حال برمیگردیم. اما تقریبا یک ساعت عقب تر از زمانی که دلاوران الکساندریایی در کنار جاده با صدای میخکوب کننده بوق تریلی سر جایشان میخکوب میشوند. در الکساندریا ظاهرا همه چیز عادی و امن به نظر میرسد. کارول همچنان نقش خانم مهربان را بازی میکند و به همسایه اش توصیه ای برای سلامتی اش میکند. اینکه بیرون از خانه سیگار بکشد. هر چند دیدیم که کارول با این توصیه او را ناخواسته به راحت ترین هدف برای حمله وحشیانه گرگها بدل کرد. فرزندان پیت همچنان عزادار پدرشان هستند. و جسی هم تلاش میکند این قضیه را با فرزندانش حل کند اما به نظر میرسد کمی ناموفق است حداقل در مورد پسر بزرگترش. حتی این را متوجه شدیم که احتمالا پیت نه تنها آسیب های جدی به همسرش زده بلکه به پسرش هم احتمالا کتک مفصلی زده و دست چپش را ناقص کرده . در الکساندریا همه چیز آنقدر امن به نظر میرسد که حتی مگی و دیانا به بیرون از دیوارهای خانه رفته اند و قصد گسترش آن و ساخت مزرعه دارند. پزشک جدید آمده. کارل جودیث را به هوا خوری میبرد و تقریبا مشکلاتش را با کشیش محل حل میکند اما در عوض متوجه میشود که یک رقیب عشقی دارد. کارول در خانه اش ناهارشان را میپزد و ساعتش را روی ۴۵ دقیقه تنظیم میکند تا بعد از آن غذایش را از فر در بیاورد. اما در این ۴۵ دقیقه الکساندریا . . . زیر ور رو میشود.

۲ ککتل ملوتوف اولین نگهبان الکساندریا را از پا در میاورد . و گرگها مثل مور و ملخ از سد انسانی نه چندان محکم الکساندریا میگذرند و به داخل دیوارهای خانه سرازیر میشوند. بی رحمانه میکشند , میدرند ,به اسارت میگیرند, غارت میکنند و دست و پا جدا میکنند. و سلاح های سردشان را تا جایی که ممکن است در بدن الکساندریایی های بهت زده فرو میکنند.قبلا در منطقه ای که خانواده نوآه زندگی میکردند تنها آثاری از جنایت گرگها را دیده بودیم و میدانیم که فقط کمی مانده تا با چشم ببینیم که در انجا و به خانواده نوآه چه گذشته . صدای جیغ و فریاد اولین قربانیان مردم را به خودشان می آورد. گروه ریک اولین گروهی هستند که خودشان را جمع و جور میکنند. و پیش قراولان رو در رویی با گرگها هستند.
اینطور به نظر میرسد که گرگها الکساندریا را زیر نظر داشته اند و درست در روزی حمله کرده اند که تقریبا تمام افراد جنگجوی الکساندریا _ به جز کارول که خودش را مامانی جا زده _ در خارج از دیوار های خانه هستند. کسی چه میداند؟ شاید سقوط تریلی ای که جلوی واکرهای داخل دره را میگرفت هم کار همین گرگها باشد!

جسی اولین کسی است که سعی دارد شجاعانه از خانه اش خارج شود و به جهنم خیابان های الکساندریا قدم بگذارد. اما وقتی میفهمد یکی از مهاجمان قدم به خانه اش گذاشته , استراتژیش را تغییر میدهد و صبر میکند. در آخر هم مجبور میشود برای نجات جان پسرش کمد طبقه بالا را ترک کند. فکر میکنم اگر به جای آن زن یک مرد به خانه جسی متعرض شده بود الان جسی هم مرده بود. دیدیم که از پس آن زن هم سخت برآمد و مجبور شد خودش را به بیهوشی بزند تا آن زن بی خیالش شود. هر چند فرصت کافی برای خودش خرید تا قیچی اصلاحش را جایگزین اسلحه اش کند و به آن زن در درست ترین زمانبندی ممکن حمله کند. بازی جسی در این سکانس بی نهایت زیبا بود .از جیغ هایش و حالت چشمهایش کاملا میشد وحشت و ترس را حس کرد. در چشمهایش فوران آدرنالین را میشد دید. کاملا مشخص بود هم مجبور است آن زن را بکشد هم نمیخواهد . هم ترسیده و هم عصبانی است. تمام این حس ها را همزمان داشت و به بهترین شکل ممکن نشانشان داد.

در این بین انید تصمیم به رفتن و فرار از این معرکه میگیرد. چه در سر این دخترک میگذرد؟ شاید اگر میدانست به زودی سیل عظیمی از واکرها به سمت الکساندریا سرازیر میشود تصمیم به رفتن نمیگرفت چون ممکن بود درست به سمت آنها برود و شاید هم دمش را بگذارد روی کولش و تا جایی که میتواند بدود و از الکساندریا دور شود. اما هر چه هست کارل فعلا او را نگه داشته. هر چند که وقتی از او غافل میشود انید رفته. جالب است که انید وحشی های گرگ نما را فقط “مردم” میداند نه قاتل هایی که همسایه هایش را زنده زنده سلاخی میکنند. همین حرف ها و تفکراتش است که نظر آدم را به او بد میکند و باعث میشود همیشه به او مشکوک باشیم.

کارول شجاعانه به دل گرگها میزند و اولین گرگ را میکشد. این زن بارها نشان داد شجاع ترین و کاربلد ترین زن در گروه خودش است. چطور به عقلش رسید که لباس گرگها را بپوشد و آن W مرگبار را روی پیشانیش بنشاند؟ خودتان را در این شرایط تصور کنید. چند نفر از ما در آن هیجان, وحشت و استرس این فکر به ذهنش میرسد که خودش را با این روش از چشم دشمن مخفی کند؟ احتمالا بیشتر ما در خوشبینانه ترین حالت اگر پنهان نمیشدیم سریع دست به اسلحه میشدیم و به عنوان Good Man ماجرا پا به میدان جنگ میگذاشتیم.
کارول حتی روی جان خودش هم خطر کرد. چون ممکن بود الکساندریایی ها به اشتباه به عنوان یکی از گروه گرگها به او شلیک کنند.حتی وقتی مگی او را دید لحظه ای دو به شک بود که آیا این کارول خودمان است یا خیر؟

و در آخر . . . صدای بوق!
شاید مفیدترین کاری که اسپنسر میتوانست بکند شلیک به راننده تریلی بود. زیرا اگر تریلی با یک راننده هوشیار به دیوارهای الکساندریا برخورد میکرد صد در صد دیوار راشکافته بود و احتمالا حالا , تلفات الکساندریا بیشتر از حد تصور بود.
بیشتر حدسیات ما دور و بر گروه گرگها بود. که خب تا حدی درست از آب در آمد. اما همانطور که دیدیم این صدا از قصد بلند نشد و راننده بعد از مرگ روی بوق تریلی افتاد و آن را به صدا در اورد.
در همین حین که اسپنسر دارد نقشه میکشد که چطور بدون اینکه خودش را به کشتن دهد راننده تبدیل شده را بکشد که مورگان که ریک او را فرستاده بود تا خبر مرگ کارتر را به الکساندریا برساند مثل یک فرشته نجات به داد اسپنسر میرسد.

کارل هم یکی دیگر از گرگها را از پا در میاورد. در عجبم از این گروه! در اسلحه خانه کارول ۲ تیر به کمر یکی از گرگها شلیک کرد ولی او همچنان دوید و خودش را از آنها دور کرد. چه کسی با چه منطقی این چنین روی این شبه آدمها نفوذ دارد که تا جایی که میتوانند میدوند و میکشند؟ آن سرباز سیاه پوستی هم که مورگان قصد بستنش را داشت وقتی به هوش آمد حرفهایی زد که به حرفهای یک دیوانه فیلسوف بیشتر میماند تا یک وحشی خونخوار. یکبار دیگر هم مورگان چنین حرفی را از یک گرگ دیگر شنید : ” ما انتخاب نکردیم” اگر شما انتخب نکردید پس چه کسی اینکار را کرده؟ برایتان انتخاب کرده اند؟ چه کسی؟ رئیستان؟ شاید آنها مجبور به انتخاب شده اند. مثل ترمینوسی ها. که یا بکشند یا کشته شوند. البته در این آخرالزمان دیوانه وار این تصمیم عجیبی نیست. اکثر کسانی که هنوز زنده اند با همین روش زنده مانده اند. اما اینکه چرا بکشند و چطور بکشند است که آنها را طبقه بندی میکند. ترمینوسی ها از گرسنگی و نارویی که از پناهجویانشان خوردند به این تفکر رسیده بودند.اما گرگها به نظر نمیرسد اصلا به کسی امان دهند که موضعش را قبال آنها مشخص کند! اصلا این مردم انگار درد برایشان مفهومی ندارد. وقتی کارل به پای آن مردی که قصد کشتن ران را داشت شلیک کرد کاملا مشخص بود که ضجه و زاریش برای به دام انداختن کارل بود تا او را به خودش نزدیک کند و اسلحه اش را از دستش بگیرد. به خیالش با یک پسر بچه معمولی طرف بود!!!

اسکار روی اعصاب ترین شخصیت این قسمت میرسد به مورگان. نه تنها خودش حاضر نیست این دیوانگان را ار پا در بیاورد بلکه به کارول هم توصیه میکند که مجبور نیست آدم بکشد؟
آدم؟ . . . واقعا؟ . . . سرت به کجا خورده مرد حسابی؟ این به قول تو “آدمها” از واکرها هم بدتر هستند. واکرها سلاح به دست نمیگیرند و نقشه نمیکشند. دنبال قربانیشان نمیدوند. اما این ها چرا؟
حداقل گابریل تلاشش را میکند. اما مورگان میخواهد طبق روش خودش همه را به راه راست هدایت کند. هر چند تا حدی هم موفق بود. در سکانسی که بین چند گرگ گیر کرده بود و با مردی که در قسمت آخر فصل قبل به همراه دوستش قصد کشتن او را داشت دیداری تازه کرد, او از طریق جنگ با ذهن آنها و ایجاد ترس و شک در دلشان و ترسیم خطری که آنها نمیتوانند او را ببینند تقریبا موفق شد آنها را فراری دهد. اما این روش برای چنین دشمنانی فقط حکم استومینوفن را دارد نه درمان قطعی! چرا که آنها میروند. بله! در آن لحظه میروند. ولی با تفنگ دوربرد برمیگردند. تک تیراندازها از پا در می آورند و بعد با قدرت بیشتر و ولع وحشیانه تری به کشتن و خون بر میگردند. پس مورگان باید بداند که تاوان بهایی که برای جان این گرگها قائل است با جان الکساندریایی ها و مردمی بیگناه داده خواهد شد. شاید هم به زودی و به چشم خودش در قسمت های بعدی ببیند و متوجه شود که هر جانی ارزش نجات دادن ندارد. مورگان “باید” تغییر کند. هر چند که خودش متوجه شد که وقتی دشمن آنقدر گشتاخ است که حتی درون خانه برایت کمین میگذارد حتی شده از او بابت کشتنش عذر خواهی کنی ولی باید او را بکشی.

آرون وقتی کیف خودش را بین گرگها پیدا میکند احتمالا احساس میکند که یک سطل آب یخ روی سرش ریخته اند. حتما احساس عذاب وجدان میکند. اما منصف باشیم چه کسی میتواند آرون را سرزنش کند؟ در آن مخمصه ای که گیر کرده بود حتی یک لحظه جای تعلل نبود و نمیتوانست برگردد و کیفش را از روی زمین بردارد. همه میدانستیم که این که کوله پشتی و عکس های آرون که به دست گرگها افتاده دست آخر مایه شر میشود اما واقعا نمیتوانیم آرون را مقصر این وضع بدانیم.

در ابتدای ۴۵ دقیقه خونباری که گذراندیم , کارول پشت پنجره آشپزخانه اش داشت به شلی همسایه اش نگاه میکرد که بنا به توصیه کارول به او , تصمیم گرفته بود تا سیگارش را خارج از خانه بکشد. احتمالا در آن لحظه کارول داشت به این فکر میکرد که باید قدر این نفوذی را که بر مردم الکساندریا دارد را به خوبی بداند. حالا ۴۵ دقیقه بعد. . . کارول بالای سر جسد شلی ایستاده و به مردمی که امروز کشته فکر میکند. با هر اتفاق اینچنینی که برایش میفتد, کارول متفاوت تر میشود و از مادر مهربان فصل ۱ دور تر و دور تر میشود.حتی وقتی حرف A که “سم” روی پلکان ورودی خانه نوشته را میبیند حالش بدتر میشود. احتمالا با خودش فکر میکند که این بچه با وجودی که یکی از ساکنان همین خانه پدرش را کشته اما هنوز ما را از خودشان میداند. اما ما چه ؟ برایشان میجنگیم. اما بیشتر برای خانه هایشان. مردممان کشته شدند. شاید هم مطمئن است که سم و مادرش در این جنگ شانسی نداشته اند و احتمالا مرده اند.

هر چه بود بلاخره گرگها موقتا از الکساندریا رفتند. و اهالی آنجا را با کوهی از غم , بهت و سوال تنها گذاشتند. و البته یک دردسر جدید. مورگان و کارول هم مشخصا از دست یکدیگر دلخورند. و وقتی از کنار هم رد شدند کلمه ای با هم حرف نزدند. این سکوت قطعا موقتیست. چرا که تا چند دقیقه دیگر سیل واکرهاست که به الکساندریا میرسد و خودش را به دیوارهای نه چندان پایدار آنجا میکوباند.

باید منتظر بود و دید که جا مانده های الکساندریا در خارج از دیوارها چطور به خانه باز میگردند؟ اصلا میتوانند خودشان را به درون دیوارهای خانه برسانند ؟ انید واقعا شهرک را ترک کرد؟ مورگان بلاخره با ریک همپا خواهد شد یا خیر؟