قسمت های گذشته فصل دوم:

قسمت اول ، قسمت دوم

این شما و این:

فصل دوم – قسمت سوم

 

ساعت ۱۳:۱۶ دقیقه ، ۱ تیر ۱۳۹۴:

 

بعد از گذشت چند ساعت تازه داریم راه میفتیم سمت کرمانشاه.پدر نوید رو هم تو همون حیاط خونه شون خاک کردیم

 

-وسایل رو گذاشتی صندوق عقب؟

 

علیرضا:-آره

 

-خب از سنقر تا کرمانشاه یه ساعت راهه.من پشت فرمون می شینم

 

علیرضا:-باشه

 

نوید از داخل اومد بیرون و در خونه رو بست

 

-بشین که راه بیفتیم

 

سوار ماشین شدیم.نوید طرف شاگرد نشست و علیرضا هم صندلی عقب سوار شد

راه افتادیم سمت کرمانشاه

 

ساعت ۱۴:۳۳ دقیقه ، ۱ تیر ۱۳۹۴:

 

پنج کیلومتری کرمانشاه هستیم.تمام مدتی که توی راه بودیم کلی بی مغز دیدیم

 

-خب حدس میزنید خانواده تون پیش کدوم فامیل تون رفته باشن؟

 

نوید:-من میگم هر جا رفته باشن با هم هستن.احتمالا خونه ی خاله ی من رفتن

 

-خونه شون کجاست؟

 

نوید:-خیابون سعدی

 

-من کرمانشاه زیاد نیومدم ، خودت راهنماییم کن

 

علیرضا:-فکر نکنم کار به راهنمایی بکشه.جلوتون رو نگاه کنید

 

-چه خبره؟

 

مردم زیادی برای ورود به شهر جمع شده بودن.ولی ارتش راه رو بسته بود

 

-ما رو باش فکر کردیم کرمانشاه وضعش خوبه.مثل اینکه اینجا هم اینطوری شده

 

نزدیک تر که شدیم فهمیدیم از اون طرف هم مردم کرمانشاه میخوان از شهر خارج شن

 

نوید:-اوضاع خیلی خرابه.چیکار کنیم؟

 

-نمیدونم.پیاده شیم از یه نفر بپرسیم

 

سه تامون از ماشین پیاده شدیم.خیلی شلوغ بود.هم این طرف هم اون طرف فنس ها

 

علیرضا:-از یه نفر بپرسیم جریان چیه؟

 

-خودت برو بپرس

 

علیرضا رفت از یه آقایی پرسید و برگشت

 

نوید:-خب چی میگن؟

 

علیرضا:-می گفت اصلا ورود به شهر مجاز نیست.تا چند دقیقه پیش مردم کرمانشاه بعد از آزمایش می تونستن از شهر خارج شن.ولی اعلام کردن که همه برگردن داخل شهر.وضعیت هم تحت کنترله

 

-یعنی نمیزارن وارد شیم؟

 

علیرضا:-اینطور که معلومه نه

 

-دِکی.بیا و درستش کن

 

نوید:-چیکار کنیم؟

 

-می مونیم.تا تکلیف مشخص نشه همین جا می مونیم

 

ساعت ۲۰:۵۶ دقیقه ، ۱ تیر ۱۳۹۴:

 

-بابا شب شد.خسته شدم از علافی.ای بابا

 

سه تامون رفته بودیم جلوی جمعیت نشسته بودیم

یهو صدای بی سیم یکی از ارتشی ها در اومد.منم گوش هامو تیز کردم براش:

 

صدای بی سیم:-تمام نیروها توجه کنید.من قیاسی هستم.مسئول خروجی شهر به طرف ماهیدشت و اسلام آباد.اینجا وضعیت از کنترل خارج شده.کلی از اون موجودات اینجا هستن.هر طور که می تونید خودتونو برسونید.با حداکثر نیروهاتون بیایید.سریع….

 

یهو صدای بی سیم قطع شد

 

نوید:-تو هم شنیدی؟

 

-آره

 

ارتشی ها فورا حاضر و سوار ماشین هاشون شدن و راه افتادن سمت محل بلا!!!فقط سه تا نیرو گذاشتن برای جلوگیری از عبور مردم از این خروجی شهر

 

-من یه نقشه دارم

 

نوید:-چی؟

 

-الان بهترین فرصت برای ورود به شهره.این سه نفرو می کشیم و بعدشم مردم میتونن هرجا خواستن برن.چه داخل کرمانشاه ، چه بیرون

 

علیرضا:-من مخالفم

 

نوید:-من موافقم.ولی چطوری بکشیمشون؟

 

-هنوز اسلحه رو داریم

 

علیرضا:-دیوونه شدید؟این چه کاریه که میخواید انجام بدید؟

 

-علیرضا باید تابع جمع باشی.من و نوید موافقیم.پس دو به یکیم

 

اسلحه مو آروم در آوردم

 

نوید:-بزن دیگه.مأتل چی هستی؟

 

-حواسمو پرت نکن.سه ، دو ، یک ، حالا

 

با سه تا گلوله هر سه تاشونو کشتم.گلوله ها رو که زدم صدای جیغ زن ها و بچه ها بلند شد

 

بلند داد زدم:-مردم ، حالا هر کاری میخواید انجام بدید

 

بعدشم راه افتادم سمت ماشین مون

 

-نوید و علیرضا بیایید دیگه

 

سوار ماشین مون شدیم.راه افتادم طرف فنس ها و زدم فنس ها رو با ماشین خراب کردم.جمعیت اون طرف هم راه رو برامون باز کردن.از تو آینه پشت سرم رو نگاه کردم.مردم داشتن سوار ماشین هاشون می شدن

 

-خب دیگه اینم از این

 

علیرضا:-خیلی کارتون اشتباه بود

 

نوید:-چند تا گلوله داره اسلحه؟

 

-نمیدونم بیا خودت ببین

 

اسلحه رو دادم دستش

 

نوید:-۶ تا دیگه داره

 

-خب پس برنامه یافتن اسلحه و گلوله رو هم سر فرصت باید پیاده کنیم

 

همینطور که جلو می رفتیم بی مغز می دیدیم.سر تا سر شهر بی مغز بود

 

-خب راجع به خانواده خاله ت اینا بگو

 

نوید:-شوهر خاله م اسمش آقا بهروزه و ۴۵ سالشه.خاله م اسمش راضیه خانومه و ۴۲ سالشه.یه پسر هم دارن سربازیه که حامد اسمشه.اونم ۱۹ سالشه

 

-خب مثل اینکه جایی سالم نمونده

 

نوید:-آره.عجب بلایی شد

 

با راهنمایی های نوید و علیرضا وارد خیابون سعدی شدیم

 

-کدوم کوچه س؟

 

نوید:-یکم جلوتره.آهان همین

 

وارد کوچه شدیم و از ماشین پیاده شدیم

 

-زنگ بزن

 

نوید زنگ در رو زد

 

نوید-زنگ نمیخوره

 

-شاید برق قطع شده.در بزن

 

نوید چند بار در رو زد

 

صدای یه مرد اومد:-کیه؟

 

نوید:-منم نوید ، آقا بهروز

 

در رو باز کرد:-بیایید تو سریع

 

وارد خونه شدیم.فقط یه طبقه بود و حیاط هم نداشت

 

نوید:-سلام خاله.مامان اینا اینجا نیومدن؟

 

راضیه خانوم:-نه مگه قرار بود اینجا بیان؟

 

نوید:-وای خدای من.پس کجا هستن؟من گفتم حتما اومدن کرمانشاه

 

-شاید خونه ی فامیل دیگه تون باشن

 

آقا بهروز:-ایشون رو معرفی نمی کنی؟

 

-این پیمان ه.دوست صمیمی من و علیرضا.آره شاید خونه ی فامیل های دیگه مون باشن

 

علیرضا:-خب پس چیکار کنیم؟خانواده منم غیبشون زده

 

-فردا میریم خونه ی کل فامیل هاتونو تو کرمانشاه می گردیم

 

نوید:-خاله چه خبر از حامد؟

 

راضیه خانوم:-نمیدونم.اصلا خبری ازش نداریم بعد این اتفاقات

 

با بغض و ناراحتی ما رو تنها گذاشت و رفت تو یه اتاق

 

آقا بهروز:-حالا تو واجب بود این حرف رو بزنی؟

 

نوید:-ببخشید.گفتم شاید خونه باشه

 

آقا بهروز:-بیرون چه خبره؟منظورم اینه که اوضاع خیلی خرابه؟

 

-از خراب هم خراب تره.انقدر خراب که همه زندانی ها امروز سحر آزاد شدن.خروجی های شهر کرمانشاه رو هم که کامل بسته بودن

 

آقا بهروز:-پس شما چطوری اومدید تو شهر؟

 

-خب مجبور شدم…

 

نوید پرید وسط حرفم:-به سختی و هزار تا مکافات

 

آقا بهروز:-خب حالا استراحت کنید که فردا کلی کار دارید

 

همونجا ول شدم روی مبل و…

 

آنچه در قسمت بعد داستان مرده ها در بیرون می خوانید:

 

-فقط یه چیزی امروز با اون بی مغز هایی که کشتیم دیگه گلوله ای برامون نمونده.فردا باید اسلحه و مهمات پیدا کنیم.هر طور که شده

 

نوید:-از کجا؟

 

-چه میدونم.مثلا از این کلانتری ها

 

نوید:-باشه.اول از کلانتری نزدیک خونه شروع می کنیم

 

تاریخ پخش قسمت چهارم ، فصل دوم:جمعه ۹ مرداد ساعت ۲۱